تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers ღ♥ღسُــــها تک ستاره آسمون منღ♥ღ
سها جونم بهترینم تولدت زیبات مبارک .

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط مامان سارا | 

روز تولد

یک ماهگی سها

 

دو ماهگی سها

سه ماهگی سها

چهارماهگی سها

پنج ماهگی سها

شش ماهگی سها

 

دخملی من روز عاشورا

هفت ماهگی سها

هشتماهگی سها

نه ماهگی سها

ده ماهگی سها

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط مامان سارا | 

روزهای آخر سال خیلی هیجان انگیزه،از زمان کودکی خودم هم خیلی این روزها رو دوست داشتم چون همه اش در حال خرید هستیم و با کلی هیجان میریم به استقبال بهار.امسال با همه سالهای که تا به حال از خداوند عمر گرفتم فرق داشت یه فرق بزرگ و اونهم وجود زیبای تو بو سها جونم.علاوه بر خریدهایی که داشتیم ،خرید برای تو هم بود که خیلی جالب بود و چند روزی وقت مارو به خودش اختصاص داد ومن کلی ذوق داشتم از اینکه برات پیراهن می خرم ،بماند که چقدر چرخیدیم ولی خوبیش این بود که اون چیزی رو که می خواستم برات گرفتم.بلاخره شب عید فرا رسید و خداروشکر تونستیم که تمام خونه رو با کمک بابایی مرتب و تمیز کنیم وسفره هفت سین بچینیم و منتها امسال ساعت تحویل سال نصف شب بود ساعت2:55 و اونموقع ما خواب بودیم و من با شنیدن صدای توپ بیدار شدم و بابا مهدی رو بیدار کردم وتبریک عید گفتم و صورت معصوم تو رو هم که خواب بودی بوسیدم و دوباره خوابیدم تا ساعت3:30 و بیدار که شدم بابا مهدی رو هم بیدار کردم و از قبل تدارک سفر دیده بودیم وتمام وسایل رو آماده کردیم و آژانس اومد دنیالمون وخواستم کاپشن تنت کنم که بیدار شدی و با تعجب همه جا رو نگاه می کردی چون همه جا  تاریک بود.توی  ترمینال نزدیک 2 ساعت منتظر شدیم تا تاکسی اومد و راهی سفر شدیم وبا حرکت ماشین خوابت برد ما ساعت5:50حرکت کردیم و ازجاده چالوس که خیلی جاده زیبا و پرپیچ وخمی هست رفتیم تا به مقصدمون که شهرستان تنکابن(شهسوار) بود رسیدیم.توی راه دخمل خیلی خوبی بودی و بیشتر خواب بودی ومن از تمام لحظه هایی که توی بغلم بودی لذت بردم و کلی نگاهت کردم و بوسیدمت آخه از وقتی رفتم سرکارکمتر اینطوری توی بغلم خوابیدی.از قبل هتل رزرو کرده بودم و به محض رسیدن جابجا شدیم،سها جون اینقدر ذوق داشتی از محل جدید که چند بار خوردی زمین و گریه ات رفت هوا و هم من هم بابایی هردوتامون خیلی خسته بودیم و تو چون خوابیده بودی پر از انرژی بودی وناهار رو خوردیم ونزدیک 3ساعت خوابیدیم وتوی سوئیت یه تختخواب دونفره بود و نمی تونستم تو رو تنهایی رو زمین بزارم وبخاطر همین من و بابایی همراهت رو زمین خوابیدیم و بخاطر تو کلی تغییرات توی سوئیت دادیم جای جمع و جوری بود در دسترس من بودی و حسابی بهت می رسیدم و مراقبت بودم،هوا هم کمی سرد بود و ترجیح دادیم شب بیرون نریم و چون ما هردومون هنوز خسته بودیم شب از 9خوابیدیم تا 9صبح و واقعا خستگیمون در رفت و احساس خوب و سرحالی بهمون دست داد.صبح بعداز خوردن صبحانه رفتیم دریا و هوا افتابی و خوب بود و چون نور خیلی زیاد بود تو همه اش سرت پایین بود و توی تمام عکسهات هم چشمات نصفه بازه،واکنشت نصبت به دریا و جای جدیدی که برای اولین باردیده بودی جالب بود.بعداز دریا رفتیم بازار و کلی چرخیدیم و از هوای پاک و صاف وآفتاببی و کمی سرد لذت بردیم.روز سوم فروردین رو بارونی بود و سردتر از روزهای قبل ،همراه با دایی علی و خانومش و خواهر خانومش رفتیم تله کابین رامسر و کلی توی صف وایستادیم وهوا هم خیلی سرد بود و تو هم خیلی اذیت کردی البته بیشتر اذیت میشدی چون همه اش توی بغل بودی وحوصله ات سر رفته بود و از روی لج بازی هم نمی خوابیدی خلاصه بعداز کلی توی صف ایستادن قید رفتن بالا با تله کابین رو زدیم و رفتیم رستوران و ناهارخوردیم واونجا برات صندلی کودک گرفتیم و کل اونجا رو بهم ریختی وهرچیزی که جلوت می زاشتیم میریختی زمین و کلی هم سرو صدا کردی که از روی صندلی بلندت کنیم و بالاخره اومدی بغل خودم و ناهارمون رو خوردیم و همگی رفتیم جنگلهای سه هزار توی تنکابن و آش خوردیم و حسابی توی اون هوای سرد حال داد و ساعت 6ما برگشتیم هتل و دایجون اینها رفتن هوا هم همچنان بارونی بود.شب داشتم بهت دارو می دادم که صدا تق تق به گوشم خورد و اولین مروارید تو دهان زیبات در اومد دندان بالا سمت چپ ،اینقدر جیغ زادم و سرو صدا کردم که نگوسها جون تو هم با تعجب نگاه می کردی،همون موقع زنگ زدم به خاله مرضیه اینها گفتم که دندون در آوردی ،شب از خستگی غش کردیم و خوابیدیم تا 9:30 و حسابی خستگی در کردیم.روزهای مسافرت به سرعت گذشت و زمان بازگشت فرا رسید وخدارو شکر توی راه زیاد اذیت نکردی وخیلی دخمل خوبی بودی و به خونه که رسیدیم نفس راحتی کشیدی و از این همه ساعت توی بغل بودن راحت شدی و به سسرعت شروع کردی به شیطنت و همه خونه رو بازرسی کردی و وقتی خیالت راحت شد همه چیز سر جای خودشون هستن ،کمی کنار ما نشستی.قبل از جابجا کردن وسایل رفتیم حمام و روحیه امون بهتر شد.بعدازحمام شام خوردیم و بابا مهدی حالش بد شد و زودترازما خوابید و خودم خوابوندمت گل دخترم.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

بعداز استراحت کامل روز رو با شستشوی لباسها شروع کردم و خونه روهم گردگیری کردم تا دختر گلم به گرد و خاک  دست نزنه و بعد از این کارا حاضر شدیم و رفتیم عید دیدنی خونه مامانی و با ورودت به خونه مامانی حسابی دلبری کردی و سریع رفتی سراغ زیر تلویزیونی و معلوم شد که همه چیز یادته و خونه مامانی رو کلا بلدهستی.خاله آرزو و صنم و صدرا و خاله مرضیه هم بودن و طبق عادت اخلاقیت وقتی چشمت به بچه ها میوفته خواب از سرت میپره و حسابی شیطون میشی با این حال کمی خوابیدی وعصر هم به عید دیدنی گذشت و شب سه تایی رفتیم برای خونه آجیل و شیرینی وشکلات عید خریدیم.روزهای  تعطیلی به پایان رسید و مامان و بابایی باید برن سر کار و طبقه معمول سال گذشته صبح بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانی و گذاشتیمت اونجا و اومدیم سرکار،با احساس روز اول سرکارم بهم دست داد و حال وحشتناکی داشتم از دوری تو ،سها جونم مخصوصا خوابیدنت توی بغلم که حسابی بهم حال می داد و دوست دارم هر لحظه بیشتر تجربه اش کنم،عصر هم که اومدم دنبالت مثل روز اولی که پیشت نبودم باهام قهر بودی و تحویلم نمی گرفتی و خیلی دلم شکست.و وقتی برای بابا مهدی تعریف کردم گفت:قید کارت رو بزن و بمون خونه پیش سها جون.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

از سه فروردین که اولین مروارید در اومد دوهفته گذشت که دومی هم نیش زد واون یه مروارید ریزه میزه پایین سمت چپ بود و بعد از یک هفته دیگه مروارید بالا سمت راست هم زد بیرون حالا سها جونم سه تا مروارید سفید و ناز داره و به قول بابا مهدی سها سه دندون .علاوه بر مرواریدهایی که در آوردی کلی کار ریز و درشت هست که توش حسابی ماهر شدی و اون چهار دست و پا رفتن سریع و تند و اینکه دستهای کوچولوت رو به مبل می گیری و راه می ری و کلماتی مثل بابا و دا دا رو میگی و کلی هم صداهای دیگه رو در میاری که احتمالا به کلماتی در آینده تبدیل میشن ،کاملا مامان و بابا رو می شناسی و کسی که خیلی غریبه باشه بغلش نمی ری و البته گریه نمی کنی وخودت رو می چسبونی به مامان و من حسابی ذوق می کنم .با بچه ها سرگرم میشی و بازی می کنی و وقتی پیش بچه ها هستی اصلا صدات در نمی یاد ودوست داری تو بازی اونها باشی.خیلی دوست دارم سها جونی.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط مامان سارا | 

 

3دیماه پایان شش ماهگیت و ورود به هفت ماهگیت مبارک

 

عزیز دلم سها،توی این روزهای که پیش رومون هست و بخاطر مشغله کاری و خانه داری و بچه داری، مامان سرش خیلی شلوغ شده و کمتر توی دفتر خاطراتم نوشتم ولی سعی کردم همه رو بخاطر بسپرم و برات مثل قبل جزء به جزء بنویسم.برنامه امون این شده که صبح ها بین 6:30 تا 7:15 بیدار میشی و بعد از انجام دادن کارهای مربوطه همراه با بابامهدی از خونه می زنیم بیرون و شمارو می زاریم خونه مامانی وطی روز هم تلفنی با مامانی و خاله مرضیه در ارتباطم و هرموضوعی که باشه سریع به بابایی هم اطلاع می دهم و تا ساعت 4که بیایم دنبالت و خونه باشیم بعضی واقع می خوابی ومی تونم به کارام برسم وبعضی مواقع هم نه.یه کار جدید فوق العاده روتوی این ماه انجام دادی اونهم اینکه دست و پاهات بصورت چهاردست و پا  می ایستی و درجا می زنی و هنوز نمی تونی حرکت کنی ولی خیلی بامزه می شی و خوردنی حدود 5ثانیه می ایستی و وقتی خسته می شی سرت رو می زاری زمین و خستگی رو در می کنی،الهی من فدات بشم،سها جونم.بخاطر اینکه تنوع غذاهات زیاد شده برای انجام پی پی کردنت اذیت می شی و حسابی گریه می کنی و که بامشورت با دکتر کمی بهتر شدی و روزهای دوشنبه صنم و صدرا از مدرسه میان خونه مامانی و یه روز در هفته هم عسل میاد و حسابی باهات بازی می کنن و خلاصه اینکه زیاد تنها نیستی و کمی باعث دلگرمی من هستش .یه روز دوشنبه که هم صنم و صدرا بودن و هم عسل زنگ زدن به من و کلی جیغ و جیغ کردن که سها دو قدم ،چهاردست و پا راه رفته و منهم که سر کار بودم کلی ذوق کردم و البته بعد فیلمی که خاله مرضیه ازت گرفته بود رو دیدم و حسابی ذوق کردم.واقعا دختر نلاش گر من هستی و پشتکارخوبی هم داری ،اینقدر قشنگ روی دستهات می ایستی و سرت روبین دستهات می گیری و پاهات رو هم صاف میکنی ،واقعا نمی دونم چطوری توصیفش کنه حتما باید عکس هات روببینی .

  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

3بهمن پایان هفت ماهگیت وورود به هشت ماهگیت مبارک

 

طبق معمول این ماه هم رفتیم دکتر که خداروشکر وزن گیریت بد نبود حدود نیم کیلو اضافه کرده بودی و طبق گفته آقای دکتر همه چیز طبیعی بود قرار شد از این ماه به غذاهات زرده تخم مرغ اضافه بشه همراه با کره و همینطور تنوع موادغذایی توی سوپت خیلی بیشتر شده و سرلاک هم اضافه شد،دو هفته سرلاک برنج رو همراه موز رنده شده به خوبی خوردی و توی دوهفته دوم سرلاک گندم اضافه شد که خداروشکر اون رو هم خوب خوردی و زرده تخم مرغ رو بد نمی خوری ولی خوب هم نمی خوری و خدارو شکر که باز هم میخوری.عزیزترینم، سها جون هرروز شیرین تراز روز قبل میشی و کلا دل ماروبردی،و همونطور که قبلا هم برات نوشتم واقعا دختر تلاشگری هستی و به هرچیزی که می خوای می رسی،توی این ماه کاملا چهاردست و پا راه میری و البته اوایل خیلی زمین می خوردی و حالا خیلی بهتر شدی وتقریبا به هر جایی که می خوای سر می زنی و کلماتی مثل د د –باباوبعضی مواقع هم ماما رو می گی و از وقتی رفتم سر کار احساس می کنم خیلی به من وابسته تر شدی و وقتی میام دنبالت خیلی ذوق میکنی و میای طرفم و از وقتی هم که میرسیم خونه باهم هستیم و بازی میکنیم و وقتی موقع غذا خوردن می رسه کلا اعصاب من رو بهم میریزی و خیلی عصبانیم میکنی ،چون زیاد نمی خوری و توی این ماه اصلا دیگه حریره بادام نخوردی و بگی نگی سوپ رو ترجیح میدی و میوه هم سیب و موز وگلابی (بخاطر اینکه راحتتر پی پی کنی) میخوری.سر سفره شام هم کمی برنج می خوری البته کل ظرفت رو می ریزی زمین و از روی زمین یکی یکی دونه های برنج رو بر می داری و می خوری و اگر حواسمون نباشه سفره رو جمع می کنی و خلاصه اینکه یه پا خربکارشدی و با توجه به کنجکاو بودنت دوست داری همه چیز رو بهم بریزی و همچنان آبریزش دهان و بینی داری ولی از دندون خبری نیست.به تلویزیون خیلی توجه می کنی مخصوصا تبلیغات و علی الخصوص کانال pmc رو خیلی دوست داری و هرجاییباشی وقتی صدای تبلیغات رو می شنوی کاملا برمی گردی و نگاه می کنی،خیلی دوستت دارم دختر مامان.

  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

3اسفند پایان هشت ماهگی و ورود به نه ماهگیت مبارک

 

اسفند ماه هم از راه رسید ، ماه پایانی سال و بوی عید ،شادی ،سرسبز وخلاصه همه چیزهایی که به آدم روحیه میده.بازهم چک وضعیت رشدت سها جون ورفتن به دکتر همانا و چون وزن گرفتن300gram بیشتر نبود آزمایش نوشتن دکتر که علاوه بر آزمایش ادرار آزمایش خون هم نوشت که دلهره عجیبی رو به من و بابا مهدی وارد کرد،آخه دخمل مامان چرا با اشتها نمی خوری که چاق بشی و فقط قد می کشی،اول اسفند روزی بود که رفتیم برای آزمایش خون خدای من خیلی سخت بود،سها جونم سرحال بودی و می خندیدی و همه اش ورجه ورجه می کردی ،دکتری که می خواست ازت خون بگیره گفت که تورو تو بغلم بگیرم و صورتت رو برگردونم تا بتونه راحتتر کارش رو انجام بده،الهی من بمیرم برات که به محض ورود سوزن جیغت رفت هوا و اشکهات گوله گوله می ریختن پایین،تمام بدنم عرق کرد واقعا ازتوانم خارج بود که همچین صحنه های رو ببینم ولی مجبور بودم و بالاخره تموم شد و سها جونم بعد از تموم شدن آزمایش کمی گریه کرید و خوب شدی و البته زیاد ورجه ورجه نکردی شیطون مامان ، خونه که رسیدیم بابا مهدی سریع برات آب لیمو شیرین گرفت و کمی خوردی و خوابیدی وفقط جای آمپولت کمی کبود شد.وقتی از خواب بیدار شدی باز هم شدی همون سهای خودم شیطون و زرنگ که همه خونه رو بهم می ریزه هر چیزی که روی زمین میبینه بر می داره،خیلی دوستت دارم زیبای من.خیلی جالبه ماه اسفند پر از اتفاقات برای تو هستش چون بزرگتر شدی و به همه جا سرک میکشی.اولین اتفاق این بود که یه روز بعداز ظهر خوابیدی و گذاشتمت توی تخت کنا تخت خواب خودم و رفتم توی آشپزخونه برای درست کردن شام و بابا مهدی هم توی پذیرایی داشت اینترنت کار می کرد،توی حال خودم بودم که با صدایجیغ وحشتناک از طرف تو بدو بدو به سمت اتاق خواب و البته بابامهدی زودتر رسید چون به تو نزدیکتر بود و تورودیده بود که پایین تخت نشستی و داری جیغ می زنی،فکر کن از اون طرف تخت اومده بودی این طرف و خواسته بودی بیای پایین که فکر کنم خورده بودی زمین،هردوتامون کلی ترسیدیم و حسابی دست و پاها و سرت رو چک کردیم که چیزی نشده باشه که خدارو شکر چیزی نشده بود و بعد از یکربعی که توی بغلم بودی شروع کردی به حرکت و با اسباب بازیهات بازی کردی.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

دومین اتفاق هم این بود که یک دونه کتاب جدید برات آوردم که هم بارت بخونم هم تو بازی کنی و سرگرم باشی وبعد ازخوندن من شروع کردی به بازی کردن تقریبا با همه کتابهات همین کار رو می کردی و اینقدر می کوبونی زمین که بیجاره کتاب پاره می شه و توهم ذوق میکنی و حسابی کیف می کنی از اینکه تونستی پاره اش کنی و اینبار برگه کتاب دست کوچولوت رو برید و یکهو صدای جیغت رفت هوا و دیدم انگشتت داره خون میاد و سریع شستمش ولی خونش بند نمیومو د تا یکربع توی بغلم بودی و گریه می کردی و به دستت نگاه میکردی وبعدش که دستت بهتر شد وقتی می خواستی دست دستی کنی اون دستت که مسدوم بود به حالت مشت بود واون یکی نه.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سومین اتفاق وقتی افتاد که من پیشت نب.ودم ویه روز دوشنبه بود که صنم وصدرا اومده بودن خونه مامانی ،مامانی براشون سک سک خریده بوده و توی سوک سوک صدرا یه وسیله بازی بوده یه اسباب بازی حیون شتر که زیرش چرخ داشته و صدرامی خواسته وسیله بازی رو به تو سها جونم نشون بده که اون رو روی سرت کشیده و چرخهای اسباب بازی به موهات گیر می کنه و تو هم حسابی دردت میاد و شروع می کنی به گریه کردن و مامانی بنده خدا هر کاری می کنه تا چرخها رو از توی موهات در بیاره تو اجازه اینکار رو نمی دی و بلاخره کمی از موهات رو قیچی میکنن و حسابی هم خاله مرضیه با صدرا دعوا میکنه صدرا جون هم عذاب وجدان می گیره می ره توی دستشویی وقهر میکنه و هرچقدر صداش می منن نمیاد تا بالاخره خودش میاد بیرون.صنم هم از فرصت استفاده می کنه و یه پیغام به مامانی میده که به من بگن اونهم این بود که خاله سارا شاه قلب شاه قلب که میگی اینه، البته مامانی گفتن که صدرا از قصد اینکار رو نکرد ومی خواسته تو رو سرگرم کنه سها جونم.

هنوز اسفند ماه تموم نشده و قصد خرید عید رو داریم که اول برای تو خرید می کنیم سهاجون ،امیدورام سال خوبی برای همه خانواده ها با نی نی هاشون باشه.

 

  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط مامان سارا | 

3آبان پایان چهار ماهگیت و ورود به پنج ماهگی

ورود به پنجمین ماه زندگیت با زدن واکسن شروع شد و مثل دفعه قبل با زدن واکسن جیغت رفت هوا و کل درمانگاه و گذاشتی روی سرت و توی ماشین از گریه زیاد خوابت برد،اینبار دیگه حرفه ای تر شده وبودم و سریع مراحل کمپرس رو انجام دادم و کمی غر زدی و خوابیدی و وقتی بیدار شدی کریه کردی ولی این دفعه قابل تحمل تر بودی ومی تونستم کنترلت کنم و تب هم داشتی و دو روزسخت دیگه رو هم پشت سر گذاشتی و خداروشکر زود خوب شدی و شروع کردی به شیطنت.روزی که قرار بود بریم دکتر حاضرت کردم و منتظر بابا مهدی بودیم که یکهو هوا بهم ریخت وبارون شدید گرفت و برق هم رفت و اونموقع بود که سها جون ترسیدی و بغض کردی و منهم سریع بغلت کردم وتو هم حسابی خودت رو چسبوندی به من و منهم کلی ذوق کردم و حس مادریم غلیان پیدا کرد و کمی اشک ریختم و خوشحال شدم از اینکه تونستم بهت آرامش بدم و بردمت پشت پنجره و منتظر شدیم بابا مهدی و اومد و تا اونموقع کمی بارون کمتر شد و رفتیم دکتر و خداروشکر همه چیز مرتب بود و وزنت5700kg  و قدت69cm و دور سرت هم39cm شده و روز بعد من ثبت نام دانشگاه داشتم،زودتر از روزهای قبل بیدار شدیم و رفتیم سمت خونه مامانی و تو رو گذاشتم اونجا و همراه بابایی رفتیم ثبت نام که کارامون از9 تا 12طول کشید واومدم خونه مامانی و وقتی بغلت کردم یه احساس عجیب دلتنگی همراه با شادی دیدن تو وجودم رو پر کرد و حسابی بوست کردم و تو هم ناز کردی و از اون به بعد کلی برام غر زدی و حسابی تلافی در آوردی.صبحهایی مه زودتر از من بیدار میشی من رو با صدای نازنینت بیدار می کنی و توی این ماه یادگرفتی توی جات دمر میشی و دستهات رو می خوری وصداهای جدید از خودت در میاری که من قربونت میشم هزارتا.تو این ماه از زندگی زیبای تو سها جونم کلاسهای دانشگاه من شروع شد و دو روز در هفته از ساعت 2ظهرتا8شب پیش مامانی بودی که این خودش یه تجربه بود برای زمانی که بخوام برگردم سرکار.روزهای اول هنوز عادت نداشتی و حسابی مامانی رو اذیت کردی و مجبورش کردی کلی ره ببردت ویواش یواش بهتر شدی شیطون مامان،تعداد غلت زدنهات هم بیشتر شده و وقتی فضای باز داشته باشی کلی برای خودت غلت می زنی و به محض اینکه تنهات  می زارم گریه می کنی .یه کار قشنگ دیگه هم انجام می دی و اونهم رسوندن پات به دهنت هست که خیلی تلاش می کنی و بالاخره موفق میشی.اسمت رو گذاشتم دختر تلاشگر من.اول آذر بردیمت دکتر برای کنترل ماهانه وضعیتت و تا گذاشتیمت رو تخت باز گردن و شونه هات رو گرفتی بالا و آقای دکتر گفت:عجب بچه تخسی هستی و وقتی راه بیفتی کلی مارو اذیت می کنی،عزیز دلم وزنت6300kg, قدت65cm و دور سرت40cm شده بود و خداروشکر همه چیز طبیعی و خوب پیش میره و من خدارو شاکرم.روزهایی که میرم کلاس خیلی گریه می کنی و بهانه می گیری و حسابی من وداغون می فرستی سر کلاس و وقتی هم که میام فقط می خوای که بغلم باشی و خلاصه جریانات داریم با همدیگه.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

پایان پنج ماهگی و ورود به شش ماهگیت مبارک

هر روز که می گذره بیشتر عاشقت میشم ،عاشق چشمات،نگاهت،خنده هات،همه وجودم شدی و دلگرمی خاصی بهم می دی برای ادامه دادن .برای درد لثه هات بخاطر دندون در آوردن خیلی غر می زنی و بعضی اوقات بدنت گرم میشه و احساس می کنم تب داری ولی  کمی که می گذره خوب می شی وهمه وسیله های دور برت رو به سمت دهنت می بری و می خوای که به لثه هات بکشی و باید خیلی مراقب باشم.چهارم آذر بابا مهدی سرمای شدیدی خورد و کارش به زیر سرم رفتن و آمپول زدن کشید و دقیقا روز بعد من به این حال و روز افتادم و تو هم از صبحش کنارم بودی و هر کاری می کردم توی بغلم نیای نمی شد و همین باعث شدکه شروع کردی به سرفه های شدید وکارتوهم به دکتر کشیده شد و خداروشکر تب نداشتی ولی سرفه شدید و آبریزش بینی داشتی و که دکتر دارو داد دقیقا یک هفته طول کشید که خوب بشی وتوی این یک هفته هر سه تاییمون مریض شدیم و سه تایی هم با هم خوب شدیم.عشق من ، سهای زیبای من روزهای خیلی خوبی رو کنار هم می گذزونیم و من که واقعا از با تو بودن لذت می برم اما یه چیزی که اذیتم می کنه اینه که هنوز نتونستم تصمیم قطعی برای رفتن سر کار بگیرم و فکرم رو خیلی مشغول کرده ،دوست دارم همه لحظه ها و روزها رو باهم باشیم و همین موضوع تصمیم گیری رو برام خیلی سخت کرده.بعداز کلی کلنجار رفتن 8 آذرماه رفتم و با مدیرم صحبت کردم،اینقدر دلشوره داشتم که نگو،انگار دفعه اولی بودکه می خواستم برم شرکت ،ولی خداروشکر بعد از صحبت کردن با مدیرم قرار شد از 27آذرماه برگردم سر کار.باید قدر این روزها رو بیشتر بدونم ،اونطوری که حساب کردم روزی8ساعت باهم نیستیم این هم زمان کمی نیست واین موضوع خیلی عذابم میده ،همه وجودمی ودلم می خواد همیشه و هر لحظه پیشت باشم و همه لحظه هام پر بشه ازخنده هات،گریه هات و همه شیرین کاریهات .سهای عزیزم خیلی دوستت دارم و برای همیشه عاشقت می مونم.نمی دونی چقدر ناز می شی وقتی روی روروءک می شینی و ذوق کردن هات و ورجه ورجه کردن هات واقعا دیدنی هست و مخصوصا وقتی توی آشپزخونه هستی چون همه اش سرامیک و راحت می تونی حرکت کنی کلی ذوق می کنی جیگرم.از 11آذر شروع کردی به غذا خوردن و خیلی ذوق کردم که تونستم بهت غذا بدم ،اولین غذایی که خوردی فرنی بود،نمی دونم چه حسی داشتی و چه چیز جدیدی رو تجربه کردی ولی امیدوارم لذت ببری.توی این ماه دورتادورت رو بالش می زارم و می شونمت و البته زمان زیادی نمی شینی و همه اش خودت رو سر می دی .دومین هفته حریره بادام به غذاهات اضافه شد خیلی خوب نمی خوری ولی بد هم نیست.جمعه 19آذر رفتیم مصلای تهران و روز علی اصغر همایش شیر خوارگان ،با تعجب همه جارونگاه می کردی و و اون طرز نگاهت باعث می شد جذابتر بشی و مخصوصا وقتی لباسهای سقایی رو تنت کردیم و البته نمی زاشتی چیزی روی سرت باشه و خسته هم که شدی توی بغلم خوابیدی و خیلی روز خوبی بود یه حال و هوای خوبی داشت ،پر از بچه های رنگا رنگ وکوچیک و بزرگ ،خیلی دعا کردم برای همه بچه ها و امیدوارم همه اشون سالم و سلامت باشن.آخر هفته تاسوعا و عاشورا حسینی بود و ما هم همه اش توی نذری دادن و اینجور حرفا بودیم و البته من و بابا هم یه نذر داشتیم برای سلامتی شما که انجام دادیم و سها جون بالاخره روز رفتن سر کار من فرا رسید واز شب قبلش خیلی استرس داشتم بیشترش بخاطر تنها گذاشتن تو بود و خلاصه شب به پایان رسید و صبح ساعت 6:40 یکهو از خواب پریدم سریع صبحانه رو آماده کردم و بعد از حاضر شدن و صبحانه خوردن اومدم سراغت و صدات کردم الهی فدات بشم که دوبار صدات کردم بیدار شدی و منهم سریع جات رو عوض کردم و همینطور لباسهات رو از زیر قران رد شدیم و راهی خونه مامانی شدیم و تو رو گذاشتیم و اومدیم توی ماشین اصلا با بابایی حرف نزدم بغض داشتم می ترسیدم گریه ام بگیره ووقتی رسیدیم شرکت احساس کردم که چقدر ازت دور شدم و وجود بابایی دلگرمم می کرد و چند ساعت اول که به سلام و علیک گذشت و تلفنی هم همه اش حال تو رو جویا می شدم و بعد هم کار شروع شد و ساعت 4اومدم دنبالت و اصلا تحویلم نگرفتی و کلی برام غر زدی و کلی هم بداخلاق بودی نه می خندیدی و نه به بازیهایی که باهات می کردم واکنش نشون می دادی.کمی خوابید و بابا مهدی اومد و با اونهم همینطور بودی آخه می دونی اولین رو زی بود که اینهمه ساعت تنها بودی نه من بودم و نه بابا مهدی و خلاصه کلی تلاش کردیم و بالاخره 9شب به بعد کمی روبه راه شدی وکمی مارو تحویل گرفتی.از این به بعد هر روز اتفاقات جدید و غیرقابل پیش بینی توی زندگی ما میوفته ومخصوصا تو سهاجونم هرروز متفاوت تر از دیروز هستی ولی تقریبا هرروز صبح بیدار می شی و تمام راه توی بغلم هستی و به اطرافت خیلی کنجکاوانه نگاه می کنی وبعضی مواقع هم تحملت تموم میشه و برام غر می زنی،شب یلدا از راه رسید و خونه مامانی بودیم همراه با خاله آرزو و صنم و صدرا و کلی عکس انداختیم و سها جونم توهم تمام مدت دوست داشتی به همه چیز دست بزنی و برات خیلی جالب بود.1 دیماه مرخصی گرفتم چون روز واکسن تو بود و همراه با بابا مهدی رفتیم درمانگاه و تو داشتی می خندیدی و دلبری  می کردی که آقای دکتر واکسنت رو زد و جیغت رفت هوا و اصلاآروم هم نشدی ،توی بغلم هق هق می کردی و معلوم بود خیلی درد داری،واکسن این دوره (پایان شش ماهگی)سنگین بود و روی هردو تا پات بود و باز هم کمپرس کردن و تب کردن و بی حالی سها جون،دو روز سخت دیگه رو هم پشت سر گذاشتیم که وجود بابا مهدی واقعا کمک حالم بود و ازش متشکرم که اینقدر با مهربونی مراقب تو هستش.از این ماه شیر خشکت عوض شد و هومانای 2 می خوری و همینطور سوپ به غذاهات اضافه شده،بزرگ شدی خانمی من.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط مامان سارا | 

۳شهریور پایان دوماهگیت و ورورد به سه ماهگی

اولین روز ورود به ماه جدید با زدن واکسن شروع شد،صبح زود سه تایی رفتیم درمانگاه و چون مراجعه کننده دیگه ای نبود سریع خانم دکتر عزیز با گفتن بسم الله الرحمن ارحیم  واکسن رو زد و اونموقع بود که جیغت رفت هوا و تو ماشین هم گریه کردی و از گریه خوابت برد،تمام تنم می لرزید دوست داشتم برات کاری کنم ولی  کاری جز مراقبت نداشتم به محض رسیدن به خونه قطره استامینفون رو هر4 ساعت یکبار شروع کردم و همینطور کمپرس آب سرد تا ۲ساعت و بعد از دو ساعت هم کمپرس آب گرم،خونه تا 2 ساعت خوابیدی و منهم کنارت خوابم برد و بعد از دو ساعت با جیغ وگریه شدید از خواب بیدار شدی ،هر کاری می کردم نمی تونستم ساکتت کنم ،پا به پات گریه کردم و زنگ زدم بابا مهدی از سرکار اومد و اینقدر روی دست تکونت داد تا خوابیدی (نزدیکی محل کار با منزل به درد اینطور کارا هم می خوره).تا فردا شب هم تب داشتنی و اصلا حال و حوصله نداشتی و خدارو شکر با قطع شدن تبت شدی همون سهای شیطون خودم.با ورود به ماه سوم صداهای جالبی از گلوت در میاری و همینطور کلماتی شبیه به آقا – اونقه .من و بابایی هم ذوق میکنیم.۰۶/06 رفتیم دکتر ،یه پیراهن صورتی خیلی قشنگ که دایجون علی برات آورده بود رو تنت کردم و کلی ارن عکس انداختم و همراه با ، بابا مهدی رفتیم دکتر وزنت kg4500 ، قدت cm48 و دور سرت هم 38cm شده بود و بازهم هر سوالی داشتم از دکتر پرسیدم و رفتیم کمی تو خیابابون چرخیدیم و تو هم تو بغلم خوابیدی.سهای زیبای من هر رزو که میگذره بیشتر از خدا تشکر می کنم بابت این لطفی که به ما داشته و تو جواهر گرانبها رو به من ارزانی داشته ،خیلی دوستت دارم.از اواسط این ماه دمر میزارمت رو تشک کوچیکی  که مخصوص خودت هست و سرت رو بالا می گیری و خسته که می شی سرت رو میزاری رو تشک تو این حالت اینقدر خوردنی می شی که دلم میخواد بچلونمت ولی حیف که دلم نمیاد.بعضی روزا که هنوز دلم می خواد بازهم بخوابم و تو زودتر از من بیدار میشی و توی گهوارهات برام کلی اقه اقه می کنی.۱۷شهریور اولین باری بود که بعد از چهار ماه می خواستم برم سرکار و به همکارام و دوستهام سر بزنم،خیلی استرس داشتم تو رو خوشگلت کردم و خودم هم حاضر شدم و اومدم شرکت ،همکارام که اومدن پیشم حسم عوض شد و احساس راحتی کردم و نظرشون راجع به توهم ،اکثرا می گفتن :خیلی ریزه هستی و بیشتر شبیه خودمی،کلا روز خوبی بود و خیلی روحیه ام عوض شد،آخه خیلی وقت بود دلم تنگ شده بود.تونستم ببا قلقلک دادن پهلوهات و زیر گلوت صدای خنده بلندت رو در بیارم، منکه لذت بردم امیدوارم توهم همینطور.اولین بار که تنهات گذاشتم توی این ماه بود رفتم ملاقات بابابزرگ خود و وقتی برگشتم تا صدات کردم سها سرت روبرگردوندی و منهم ذوق کردم و صورت نازت رو غرق بوسه کردم.یک نکته خیلی جالب در تو هست سها جونم وقتی می زارمت جلوی تلویزیون( البته نه خیلی نزدیک) از خودت صدا در میاری   آقاهه – البته صدات رو هم می کشی.بعضی مواقع هم لبهات بسته است و از گلوت صدا در می یاری که این کارت خیلی بامزه است.از این ماه دارم باهات کتابی که مخصوص هوش نوزادران هست رو کارمی کنم ،خیلی با دقت نگاه میکنی و بعضی مواقع هم که حوصله نداری اصلا نگاه نمیکنی.هر چی از دقت و هوشت بگم کم گفتم ،اتاق خواب رو بخاطر سرد شدن هوا تغییر دادیم و صبح به محض بیدارشدن دنبال عکس من و بابایی میگشتی و به محض اینکه چشمهای قشنگت پیداش کرد یه لبخن پیروزمندانه روش نشست که من لذت بردم .بخاطر اینکه محل کار بابایی نزدیک ناهار رو میاد خونه هم بخاطر دیدن تو و هم بخاطر ناهارچون اون نباشه من ناهار نمی خورم خلاصه سها جون ،تو به این وضعیت عادت کردی و کاملا تشخیص میدی ،وقتی بابا مهدی میاد به محض اینکه کلید میندازه تو قفل حتی اگه خواب هم باشی بیدار میشی و کلی براش دلبری میکنی و بابایی هم با روحیه مضاعف برمی گرده سرکار.حالا اول مهر هست ودرآستانه ورود به ماه جدید صدرای عزیزم(پسرخاله ات ) رفت کلاس اول و همه می دونن که من چقدر صدرا رو دوست دارم البته نه به اندازه سها جونم.بوی کتاب ،جلد کردن دفتر و کتاب ها یادش بخیر......اولین مسافرت درون شهری تقریبا دورت هم خونه خاله زهره بود (لواسون)،همراه با بقیه رفتیم که خیلی جالب بودخیلی خوابیدی ،فکر می کنم بخاطر هوای پاک و سالم اونجا بود و وقتی هم که بیدار بودی به بچه ها نگاه می کردی که در حال بازی و شیطنت بودن.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

۳مهرپایان سه ماهگیت و ورود به چهار ماهگی

با شروع ماه جدید رفتیم دکتر و وزنت5200kg  ، قدت60cm و دورسرت هم 39cm که خدارو شکر روند رشدت طبیعی هست و مشکلات کوچیک هم در حال حل شدن.خوشبختانه با ورود به این ماه خوابت تنظیم شده و اخلاقت هم خیلی بهتر شده ولی متاسفانه با ورود به این ماه دیگه به هیچ وجه از سینه مامان شیر نخوردی ،با زور با دعوا ،اینقدر لجباز و یک دنده هستی که نگو.تلاشت برای بالا نگه داشتن گردنت بی نظیره و همه رو متعجب کرده ،اولین غلط زدنت هم۱۰مهر بود البته دستت زیرت می مونه و باید کمکت کنیم تا دستت رو در بیاری،خیلی هیجان انگیزه سها جون.اولین جای زیارتی هم امامزاده پنج تن بود که سه تایی رفتیم و زیارت کوتاهی داشتیم و اومدیم.اولین ضربه رو هم بابا مهدی بهت زد،وقتی مهمون داشتیم داشتیم شام می خوردیم و تو خیلی گریه کردی و بابا مهدی خواست پیش خودش نگهت داره که پات کشیده شد به میز ناهارخوری و جیغت چندین برابر شد و با کمک مامانی آروم شدی.اینقدر دستهات رو تو صورتت می کشی که با ناخنهات زیر چشمهات رو خط انداختی به قول بابا مهدی خط و خیطی شدی و البته خیلی بامزه.وقتی برات کتاب شعرت رو می خونم توهم از خودت صدا درمیاری و با من هم آوا می شی و موقعی هم که شام می خوریم بهت نون میدم و می زاری توی دهنت و کاملا خیسش می کنی.اولین خرید از سوپر مارکت هم همراه بابا مهدی رفتی و وقتی برگشتین بابا مهدی گفت:خرید کردن با بچه چقدرسخته.تو این ماه مامان سارا هم دانشگاه قبول شد رشته مترجمی زبان اسناد و مدارک ،دو روز در هفته کلاس دارم یکشنبه و سه شنبه 2 ظهرتا8 شب.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط مامان سارا | 

جریانات یک ماهگیت سها جون

روزها و شبها رو در کنار سها جونم می گذرونم و حسابی دلبسته ات شدم  و بدون تو اصلا نمی تونم باشم.خیلی هم نی نی با نظم و دقیقی هستی هر دوساعت بیدار میشی و شیر می خوری و جیش و پی پی هم که جای خودش و بخاط خوردن شیر خشک حتما باید باد گلو بزنی و بعضی مواقع بالا میاری و من خیلی می ترسم.

دختر شیرین من یکبار هم شیر رو توی دهنت نگه داشتی و پرید توی گلوت و صورت نازت حسابی سرخ شدو من از ترس فریاد کشیدم و همه رو ترسوندم و البته بعدش کلی سرزنش شدم که چرا این واکنش رو نشون دادم.

۲۰تیراولین باری بود که خودم به تنهایی حمامت کردم ، کنارت دراز کشیده بودم که یکهو یه انرژی مضاعف بهم  وارد شد و تصمیمم رو عملی کردم( آخه تو این روزها خاله آرزو حمامت میکرد) و حسابی تمیزت کردم وبیشتر از اون خودم لذت بردم.23تیررفتیم تست شنوایی چون زردیت بالا بود دکتر گفته بود حتما این تست رو بدیم و خدارو شکر هیچ مشکلی وجود نداشت و کارمون خیلی طول کشید و هوا هم خیلی گرم بود به محض رسیدن خونه مامانی سریع جات رو عوض کردم و دست وصورت نازت رو شستم و کمی آروم گرفتی وخوابیدی.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

03مرداد پایان یکماهگیت عزیزم و ورود به ماه دوم زندگیت

صبح حمامت کردم و به موهای زیبات که داره کم کم در میاد شونه کشیدم و حسابی لذت بردم وعصر ساعت 6:30 بابا مهدی اومد دنبالمون و رفتیم پیش آقای دکتر برای کنترل ماهانه که خدارو شکر همه چیز عالی بودوزنت3650kg و  قدتcm 54     شده بود و کمی مشکلات رو با دکتر درمیون گذاشتیم که همه طبیعی بودو باید این دوران بگذره.

نیمه شعبان برای سلامت بدنیا اومدن تو سها جونم نذر داشتم شربت و شیرینی ونذرمون رو ادا کردیم و خداروهزاران بار شکر کردم و البته این اولین روز مهمونی رفتنت بود اول خونه مادربزرگ و پدربزرگ من و بعدخونه پدر بزرگ و مادربزرگ خودت (پدری).توی مهمونی هم دخمل خیلی خوبی بودی و کلی دلبری کردی.گریه هات همچنان زیاده و خودت خسته می شی و همه رو هم کلافه می کنی و البته حق با تو هستش .08مردادروز جمعه  بود و با صدای نازنینت بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه ،وسایل امون رو جمع کردیم و بالاخره زحمت رو از دوش مامانی کم کردیم و رفتیم خونه خودمون ،موقع خداحافظی گریه ام گرفته بودتو این مدت مامانی و خاله مرضیه رو خیلی اذیت کردیم و خیلی هم بیشتر از قبل بهشون عادت کردیم و خلاصه رفتیم خونه امون و برای اولین بار بعد از یکماه و پنج روز با نام خدا پا به خونه امون گذاشتیم ،توی بغلم بودی و بردم وتمام خونه رو نشونت دادم و تو هم با دقت همه جا رو نگاه می کردی و برات جدید بود ،تو رو خوابوندم و با کمک بابا مهدی مشغول کار شدیم و البته همه کارها و از قبل بابایی انجام داده بود و من کمی جابجا کردم خونه از تمیزی برق می زد،ناهار رو خوردیم و حمامت کردیم و خوابید و عصر هم خیلی گل بودی و ساعت 1 شب هم خوابیدیم و به این ترتیب اولین شب رو تو خونه امون سپری کردیم.صبح که بیدار شدیم بابا مهدی رفت سرکار و موندیم مامان سارا و سها خانم گل گلاب ،شیر بهت دادم و جات رو عوض کردم وبه خونه امون عادت نداشتی و شروع کردی به گریه شدیدو کل خونه رو گذاشتی رو سرت و البته اشکهات هم در اومد که من الهی قربون اشکهات بشم ،کمی که با هم بودیم تلفنها شروع شد و همه حال تو رو می پرسیدن و صدای تلفن هم باعث میشد که از خواب بیدار بشی ،خداروشکر روز اول تنهایی ایمون گذشت و عصر بابا مهدی اومد و من آروم تر شدم ما از وجود تو کلی لذت بردیم .وقتی می خوام آرومت کنم برات شعر می خونم و تو برام می خندی سهای جیگر من.سه شنبه12مردادچله ات  بود که بدنیا اومدی و این روز مراسم خاص خودش رو داره و این مراسم همراه مامانی و خاله مرضیه و خاله زهره و عسل وخاله آرزو و صنم و صدرا انجام شد و چون بچه ها شیطونی می کردن و سر وصدا تو بدخواب شدی و با رفتن مهمونها خوابیدی.معموله که میگن بچه ها وقتی چله اشون تموم میشه اخلاقشون بهتر میشه ولی برای تو برعکس شده بهتر که نشدی هیچ ....تو این ماه سرت رو بالا می گیری ،کارت خیلی بامزه است تا میزارمت زمین این کارو می کنی و کار دیگه اینکه به نورخیلی حساسی تا مقابل آفتاب قرار می گیری چشمهای نازت رو می بندی و خودت رو می چسبونی به من و خیلی هم به لامپ و کلا به نور نگاه می کنی و به صدای تلویزیون هم توجه می کنی و یه عروسک کوچیک کچل هم داری که اوایل زیاد بهش توجه نمی کردی و حالا واکنش نشون می دی بهش خیره می شی و نگاهش می کنی.اواخر ماه هم حرکات دست وپاهات هم بیشتر شده وکمی هم برامون می خندی.خونه مامانی که بودیم همه فامیلهای من اومدن دیدنت وفامیلهای بابات هم کم و بیش اومدن و همه اشون مورد لطف قرار دادن و به لطف تولد تو بهمون کادو دادن که از همه اشون تشکر می کنم،خونه خودمون هم که اومدیم دوستهای من خاله زهره و متین پسرش و خاله بهنوش و دوستهای بابایی عمو صفایی با خانواده و عمو جواد با خانواده و همکارای گلم هم اومدن که هموشون رو دوست دارم و ازشون متشکرم.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط مامان سارا | 
روزها خیلی کند می گذشت و بالاخره وقت زایمان رو با خانم دکتر هماهنگ کردیم 03/04/89.خیلی استرس داشتم و تمام وقت سعی میکردم فکرهای مثبت بکنم ولی مگه میشد،انگار قدرت افکار منفی یشتر بود خلاصه هفته آخر بیشترخونه مامانی بودم و زمانی که بابا خونه بود منهم بودم.رسیدیم به روز آخری که توی دل مامان بودی دوست دارم این روز رو با تمام اتفاقات و احساساتم برات بنویسم قندی مامان آخه هنوز هم قندی مامان هستی عزیز دلم.صبح طبق معمول بی خواب شدم و از4:20 تا 5:20 بیدار بودم و  وقتی خوابم برد تا 7:00خوابیدم و آلارم موبایل بیدارم کرد و کلی غر زدم چون هنوز احساس خواب داشتم و خوشبختانه دوباره خوابم برد و 8:30بیدار شدم و دیدم بابایی صبحانه رو آماده کرده و منهم که گرسنه حسابی خوردم.بابایی من رو رسوند خونه مامانی و خودش رفت دانشگاه تا امتحان بده و منهم کلی براش دعا کردم که موفق باشه.همراه مامانی و خاله مرضیه و عسل (دختر خاله ات ) بودیم و ناهار لوبیاپلو خوردیم و من تعداد لگدهات رو شمردم و بابایی زنگ زد که امتحانش رو خوب داده و اومد دنبالم ، ودوتایی اومدیم خونه و از توی راه بابات میخواست یه چیزس به من بگه و هی مقدمه چینی کرد و بالاخره وقتی رسیدیم خونه گفت:یونس پسر عمه ات دستش شکسته و بردنش بیمارستان تا عملش کنن،خیلی ناراحت شدم و تلفنی باهاش صحبت کردم و کمی بهتر شدم.بابایی چون خسته بود رفت خوابید و من نشستم پای تلویزیون و اینقدر فکر و خیال کردم که وقتی بابات بیدار شد از دلهره حالم بد شد،یه جور خاصی شده بودم اصلا نمی تونستم حرف بزنم ،بابایی همه اش به من دل داری میداد و بامن حرف می زد تا آرومم کنه و تا حد زیادی موفق شد و شام مهمون رستوران بودیم وساعت 12:15من رفتم که بخوابم و خدارو شکر تونستم بخوابم و ساعت4:00 صبح بیدار شدم و منتظر شدم اذان زدونماز خوندم و لباسهام رو پوشیدم و بابایی من رو از زیر قران رد کرد و رفتیم دنبال مامانی و خاله مرضیه که می خواستن همراهم بیان و چهارتایی حرکت کردیم سمت بیمارستان عرفان و چون خلوت بود خیلی زود رسیدیم .از ساعت6:30من از بقیه جدا شدم و رفتم اتاق زایمان تا برای عمل آماده بشم.الهی همه نگرانم بودن مامانی و خاله مرضیه قران می خوندن و تند تند به من فوت می کردن و بابایی و خاله مرضیه هم تا پشت اتاق با من اومدن،از اونجا به بعد من بودم و تووخانمهای پرستاری که زحمت میکشیدن.البته ما فیلم از تولدت هم خواسته بودیم ،من تو حال خودم بودم و لحظه شماری می کردم که یه خانمی همراه دوربین اومد و از منهم فیلمبرداری کرد که انتظار ابن یکی رو اصلا نداشتم چون فکرمی کردم فیلمبرداری برای تو هستش خلاصه صدای قلبت رو یکبار دیگه توی دلم شنیدم و خانم دکتر اومدن ومن رو تا اتاق عمل همراهی کردن،نکته خیلی جالب عینکی بودن من بود و درخواست من برای همراه داشتن عینک که البته قبلا با خانم دکتر هماهنگ کرده بودم و ایشون گفته بودن از لحاظ ایشون مشکلی نیست چون عمل سزارین من بی حسی از کمر بود.بعد از گذشتن ازهمه مراحل رسیدیم به اتاق عمل،دکتر بیهوشی و دستیارشون که واقعا به من آرامش می دادن و توی تمام مراحل عمل با من صحبت می کردن وچند نفرپرستارهم بودن که هر کدوم مشغول کاری بودن و خود خانم دکترکه خیلی دوستش دارم و خانم فیمبردار کسانی بودن که توی اتاق عمل همراهم بودن،اول آمپول بی حسی زده شد وقتی پاهام بی حس شدعمل شروع شد که البته من چیزی حس نمی کردم ووقتی فیلم تولدت رو دیدم تازه فهمیدم چطوری بوده.وقتی صدای گریه ات رو شنیدم لحظه شماری می کردم برای دیدن روی ماهت و وقتی خانم پرستار تو رو کنارم آورد اصلافکر نمی کردم این شکلی باشی، اینقدر ظریف و ناز و پر حرارت ،وقتی صورتت به صورتم خورد با اون همه موادی که هنوز روی سر و صورتت بود،یک آن چشمهات رو باز کردی به مامان سارا نگاه کردی.نمی تونم بگم چقدر احساس محبتم نصبت بهت بیشترشدوقتی توی ریکاوری بودم لحظه شماری میکردم که باز هم سها جون ببینمت و فکر کنم نزدیک دو ساعتی طول کشید تا من مستقر بشم و اونوقت بود که سها جونم رو برام آوردن ،دختر زیبا با چشمانی درشت و البته صورتی باد کرده و دست و پاهایی ظریف که تا اونموقع اصلا فکر نمی کردم اینقدر ریز باشی چون توی آخرین سونوگرافی گفته بود نزدیک 3کیلوونیم هستی و قدرت خدارو شکرگزارم که سهای زیبا رو به من داد.ساعت8:13 صبح رو پنجشنبه 03/04/89 هجری شمسی مصادف با 11 رجب 1431هجری قمری و میلادی ، سها دختر زیبای من با وزن 2740 گرم و قد48 سانتی مترودور سر34 سانتی متر2010-jun-24در بیمارستان عرفان متولد شد و پا به این هستی گذاشت و با اومدنش گرمی و شادی وصف ناپذیری رو هم به من و هم به پدرش داد. تقریبا تمام بچه هایی که با سها جون متولد شدن همگی دختر بودن جز یکی یا شاید هم دوتا و به جرات می تونم بگم سها جون تو از همه جیغ جیغو تر بودی،چون گرسنه بودی و من هم شیر زیادی نداشتم و همین باعث شد شب رو خیلی خوب نگذرونیم و با اون همه درد فقطو فقط به فکر تو بودم که اذیت نشی،هرطوری بود شب رو به صبح رسوندیم وهمراه من خاله آرزوی عزیز بود که با تمام خستگی وکار شب رو پیشم موند و تمام مدت تو رو راه می برد،آخه خیلی گریه می کردی و من اصلا نمی دونستم باید چیکارکنم،صبح بهتر شدی و تونستی بیشترشیر بخوری و دکتر نوزادان اومد دیدنت که خداروشکر گفت:هیچ مشکلی نیست ریز هستی وخداروشکرسالم.سها جون رو همراه بقیه بچه ها بردن حمام و وقت بازگشت هیچ صدایی به زیبایی شنیدن صدای گریه های تو نبود که تورو از بقیه بچه ها متمایز می کرد.تو فاصله ای که پیشم نبودی من به کمک خاله آرزو آماده شدم و منتظر شدیم تا بابایی اومد دنبالمون.سها جونم رو آوردن و همراه بابایی و عمو محمد و خاله آرزو حرکت کردیم به سمت خونه مامانی،اونجا هم خانواده مامان سارا و هم خانواده بابایی منتظر ورودت بودن و البته صنم و صدرا و عسل عزیز که واقعا عکس العمل های جالبی داشتن و هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه،با ورود ما گوسفند کشته شد واسفند دود شد، دوست داشتن که تو رو بغل کنن و ببینن،بیشتر از همه بچه ها.وقتی توی اتاق بودم تا بهت شیر بدم سه تاشون دورم بودن و نگاهم می کردن صنم خیلی با دقت نگاهت می کرد و از کوچیک بودنت تعجب کرده بود و چیزی نمی گفت،صدرا گفت:خاله سارا،سها صفر روزشه؟عسل هم می گفت:خاله سارا من سها رو خیلی دوست دارم بهش بگو.بعد ازرفتن مهمونها ما یه نفسی کشیدیم و اینقدر خسته بودیم که هردوتامون خوابیدیم و بنده خدا بابایی استراحت نکرد چون رفته بود داروهای من رو بگیره،عصرکه بیدار شدیم با شیر خوردن شروع شدو البته نکته جالب در مورد تو سها جونم این بود که فقط از سینه سمت راست مامان سارا شیر می خوردی و این نگران کننده بود.بابایی همه اش کنارمون بود و به ما دوتا می رسید، شب از ساعت9 خوابیدیم و برخلاف دیشب که بیمارستان رو روسرت گذاشته بودی خیلی آروم توی گهواره ات خوابیدی و دوبا بیدار شدی و شیر خوردی و مجدداخواب.صبح رو 5/4/89 احساس کردم صورتت زردشده هرچی من می گفتم که صورتت زرد شده ،بقیه می گفتن نه تو خیلی حساسی واینطوری میبینی خلاصه شب رو گذروندیم و عصر آماده شدیم که بریم دکتر کودکان تا ویزیت بشی.وزنت کم شده بود که دکتر گفت :طبیعی هستش و بقیه چیزها مرتب بود و فقط نگرانیم برای زردیت بودکه اون رو هم گفتن :خیلی زیاد نیست،خوشحال و خرسند برگشتیم خونه مامانی از حول وحوش ساعت 9 شب به بعد شروع کردی به بیقراری کردن و خیلی گریه کردی و مامانی تو رو روی پاش گذاشت و بعد از کلی کلنجار خوابیدی و صبح روبعد همراه خالهمرضیه رفتیم تست غربالگری و بعدش تست زردی،من که توان نگاه کردن به گرفتن خون ازپاهای ظریف تو رو نداشتم و بابایی و خاله مرضیه همرات بودن ومن بیرون چشم انتظار.تست زردی نشون از زردی بالایی داشت و بابایی برای اینکه من ناراحت نشم اونموقع چیزی به من نگفت فقط گفتن اید بری بیمارستان و زیر دستگاه نور.سریع برگشتیم خونه مامانی و وسایل جمع کردم و سه تایی راهی شدیم بیمارستان علی اصغر وامیدوارم پای هیچ بچه و مادری به بیمارستان راه پیدارنکنه چون از ساعت 10صبح تا 2بعداز ظهر مارو معطل کردن با گرفتن دوباره تست زردی و کارهای بیخود و آخر سر هم گفتن جا نداریم از یاداوری اون روز تنم میلرزه و احساس بدی بهم دست می ده ،با عصبانیت شدید رفتیم بیمارستان مفید وای خدای من جز سلامتی برای همه هیچ آرزویی ندارم قسمت پزیرش بیمار صف انچنان طولانی بود که حد نداشت من فقط گریه میکردم و بابایی دنبال کارهای بستری بود و خاله مرضیه به من دل داری میداد و سها جونم تو هم توی بغلمگاهی اروم بودی و گاهی گریه می کردی،بالاخره ساعت5بستری شدی.وقتی از بیمارستان علی اصغراومدیم زردیت ۱۶بود و وقتی بستری شدی دوباره تست گرفتن و گفتن8 شب جواب میدن.از لحظه ای که بابایی رفت موندیم من و سها جونم توی یه دستگاه نوربا چشم بند سبزکه چشمهای بچه ام رو بسته بود تا در امان باشه و نور اذیتش نکنه.دوتا بچه دیگه هم با ما بودن همراه با مادرهاشون.اینقدر خسته بودم که خوابم برد و تو هم به واسطه گرمای دستگاه خواب عمیقی رفتی و ساعت 8 رفتم پرسیدم گفتن :هنوز جوابها نیومده و شیفت پرستارها عوض شد و تا جواب بیادمن بهت شیر میدادم ولی احساس می کردم سیر نمی شی،گذروندم تا ساعت 9:30که پرستارها اومدن و بهت سرزدن و اونموقع بود که بهم شک وارد شد چون زردیت شده بود 23 و این خیلی خطرناک بود چون ممکن بود به تعویض خون برسه، فقط خداروصدا می زدم و ازش می خواستم زودتر خوب بشی،شب زنگ زدم به بابایی و بهش گفتم خیلی ناراحت شد و می خواست بیاد بیمارستان ولیمن گفتم نیاد چون کاری از دستش بر نمی یومد،شب خیلی بیقرارشدی و از پرستارها خواهش کردم بهت شیرخشک بدن تا سیر بشی و بخوابی و مدت طولانی تری توی دستگاه باشی بعد از کلی اصرا و خواهش همینطور شد و خوابیدی تا 5صبح که دوباره تست زردی گرفتن و قرارشدجوابش رو 9صبح بهمون بدن،لحظه شماری می کردم زورتر 9 بشه و بفهمم وضعیتت چطوره.توی بیمارستان لحظه ها خیلی کندمی گذره و برای من که اصلا تجربه بیمارستان موندن رو نداشتم خیلی وحشتناک بود،خلاصه سهای عزیزم خانمهای پرستار اومدن و گفتن:که زردیت اومده روی15وخطرتعویض خون از سرمون گذشته ولی یه شب دیگه هم باید زیرنور باشی تا زردیت برسه به 10.دونفر دیگه مرخص شدن و موندیم من وسهای زیبام که مثل یه فرشته کوچولو باچشمانی بسته و منتظر تا ساعت ملاقات بشه وبابایی بیادراستی این رو بگم که بابایی امتحان داشت و بااون وضعیتی که شب رو گذرونده بود خدامیدونه چطور امتحان داد.راستی بند نافت هم افتاد ساعت ملاقات رسید و خاله مرضیه باکلی تنقلات همراه خاله پروین و مامان بزرگت و عمو و زن عموت اومدن و بابامهدی هم اخر سر اومد چون ازامتحان میومد و منهم اصلا لب به غذای بیمارستان نزده بودم برام ناهار گرفته بود تا باهم بخوریم و وقت ملاقات هم کوتاه و سریع گذشت و همه رفتن و ما موندیم با یه اتاق خالی،ساعت 8 زنگ زدم به بابایی و گفتم یه سری وسیله برام بیاره همراه با ترنجبین که واقعا معجزه می کنه،ساعت9وسیله ها بدستم رسیدو یواشکی ازپرستارها کلی ترنجبین بهت دادم خوردی و این باعث شد که بیشتر ادارکنی و هم پی پی و زردی از تنت بیاد بیرون،خیلی امیدواربودم که خوب می شی و فرداشب می ریم خونه،ساعت 5 صبح بازهم تست خون برای تعیین زردی و بعد از اون دوتایی خوابیدیم تا 8 صبح و ساعت 9 صبح که خانمهای پرستار اومدن گفتن:زردیت شده 8،نمی دونی چه حالی داشتم دوست داشتم فریاد بزنم و کلی هم خدا روشکر کردم سریع زنگ زدم تا بابایی بیاد و البته یه دکتر هم باید میومد و تایید می کرد که مرخصی و خداروشکر ساعت ۱۱سه تایی حرکت کردیم سمت خونه مامانی و خونه واقعا یه چیز دیگه است .تارسیدیم مامانی خاله مرضیه تورواز من گرفتن و من اول رفتم حمام و بعد از 2روزغذای خونه ومخصوصا دستپخت مامانی گلم رو خوردم،سه تایی کنارهم تاعصر خوابیدیم تا صدای تومیومود بابایی خود پا میشد تا من بیدار نشم،سهای زیبای من دو روز سخت رو پشت سر گذاشتیم و خداروشکر می کنم توی بغلم هستی و شیر می خوری.روز بعد خاله زهره و عسل و خاله آرزو و صنم وصدرا و دایجون علی و مهتاب جون اومدن ملاقاتت و تو هم حسابی دلبری کردی اروم بودی،روز11/4یه تست مجدد زردی داشتی تا مطمئن بشیم زردیت برنگشته و باز سه تایی راهی بیمارستان شدیم و اینبار خودم دست ظریفت رو گرفتم تا خانم پرستار ازت خون بگیره و جوابش بعدازظهر اومد و خداروشکر زردیت 10بودو مشکل حل شد.روز بعدهم به دکتر کودکان مراجعه کردیم و وزنت شده بود2کیلوو800گرم و خداروشکر کردم کمی جون گرفتی ،بامشورت دکتر قرار شدهم شیرمامان سارا رو بخوری وهم شیر خشک . روز13/04/89هم اسم دختر گلم سها که نام ستاره ایست در دب اصغر وارد شناسنامه شد و من آرزو کردم تا دخترگلم 120سال سالم و سلامت زیر سایه پدر ومادربزرگ بشه والبته نامدار نام پدر و مادرش باشه.سها تو تک ستاره آسمون منی اندازه تمام ستاره های آسمون دوستت دارم.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مامان سارا | 

سلام عزيز مامان

از اول خرداد ماه سركار نرفتم، هفته اول تو خونه نشستن

 خيلي سخت گذشت ولي بالاخره استراحت و با تو بودن

كار خودش رو كرد ومامان عادت كرد.همراه بابايي رفتيم

 دكتر براي چك كردن وضعيت كه خدا رو شكر همه موارد

خوب بود و موردي نبود .

جمعه شب هم خانواده مامان و هم خانواده بابا رو دعوت كرديم

تا بيان ووسايل شماروببينن يه جشن كوچيك سيسموني آخه ماماني

برات سنگ تموم گذاشتن و كلي مارو شرمنده كردن و ما بايد يه

جورايي ازشون تشكرميكرديم.خيلي خوش گذشت و همگي ماروسوپرايز

 كردن و كادو براي شما آوردن . الهي كه صنم و صدرا هم براي شما

دوتا نقاشي كشيده بودن وآورده بودن وصنم جانم، باسواد كلاس اوليش

 برام روش نوشته بود كه كلي ذوق كردم از همه اشون ممنونيم.

تو اين روزها خيلي بهت فكر مي كنم  مخصوصا كه حركاتت و لگد

 زدن هات خيلي بيشتر شده و  وقتي به اسم صدات ميكنم واكنش نشون

 ميدي خيلي دوستت دارم البته بعضي موقعهاهم شيطنت مي كني و مامان

 روسركار مي زاري مخصوصا بعد از خوردن ناهاروشام كه بايد تعداد

لگدهات رو بشمرم اما ميگم اشكالي نداره اين دخمل ما خيلي شيطونه

كاريش نميشه كرد.

يه جورايي شمارش معكوس شروع شده ديگه زماني تا هفته اول تيرنمونده

شبها اكثرا بيدارم و خيلي فكرميكنم به روزهايي كه در پيش رو دارم

يه زمانهايي ميشه كه دلشوره ميگيرم با خودم ميگم نكنه نتونم از پس كارهاي

توبربيام . اگه زياد گريه كني چيكاركنم ؟ ويا اگه شير بپره تو گلوت ؟

بعد به خودم دلداري ميدم كه هم بابايي هست هم ماماني و خاله ها .

اميدوارم  همه چيز خوب باشه اول سالم بودنت و بعد بقيه مواردي كه بهت

مربوط ميشه.

به اميد ديدار

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط مامان سارا | 

از اين به بعد هر دو هفته بايد بريم دكتر و روز يكشنبه وقت

داشتم و همراه بابايي رفتيم و صداي قلب زيبات رو شنيديم .

شانس من تو اين ماه هر دو دفعه كه رفتم دكتر مريض بودم

دفعه پيش مسموميت و اين دفعه سرما خوردگي . اينقدر حالم بد

بود كه مرخصي گرفتم و استراحت كردم ولي حالا خداروشكر

كمي بهترم  ترجيح مي دم از روش طبيعي خوب بشم گرچه

كمي طول مي كشه ولي بهتراز مصرف قرص هست. باباي

دائم بهم آب پرتقال و از اينجور چيزا ميده تا زودتر خوب بشم.

يه اتفاق هيجان انگيز هم افتاد و اونهم خريد سيسموني بود .

همراه با خاله آرزو و مرضيه رفتيم خريد كه چه حالي داشت

اينقدربراي وسايل هات ذوق كردم و باهاشون حرف زدم  كه نگو .

واي كه چه وسيله هايي  با كمك خاله ها كلي سليقه به خرج داديم

و بهترين ها رو انتخاب كرديم فقط رنگ مورد علاقه من سبز

بود و رنگ مورد علاقه خاله ها صورتي. البته اكثر وسيله هات

سبز شد و بخاطر همين لباسهات رو بيشتر صورتي برداشتم.

واي كه چه حالي داره البته خودت همراهم بودي و مي دوني

چه حسي داشتم  قندي مامان.

گذشت تا سه شنبه كه تخت و كمد ت رو هم آوردن  كه البته با بد

قولي  از طرف  فروشنده  كه قرار بود ساهت 7 بيان شدساعت 10

شب و تا نصبش كردن كلي طول كشيد و نرسيديم وسايلت رو توش

بچينيم و موند باري پنجشنبه . قندي مامان اينقدر رنگش و طرحش

قشنگه كه نگو منكه كلي ذوق دارم  شب كه از خواب پا ميشم حتما

ميرم يه سري به اتاقت مي زنم .

پنجشنبه هم اومد و وسايلت رو چيديم واي كه جلوه اش صدبرابر شد

البته مونده پرده و لوستركه كامل بشه حتما عكسهاش رو مي زارم .

تك تك وسايل با هام حرف مي زنم تو رو تو همه اشون مي بينم دخمل

مامان البته از وقتي كه وسايلت رو آوردن كمي هم اضطراب دارم

چون روزها خيلي سريع مي گذره و به اومدنت به اين دنيا نزديكترميشه.

گل دخترم اين آخرين پستي هست كه از محل كارم برات مينويسم

براي اينكه از اول خرداد ديگه نميام سركار و قراره استراحت كنم.

دوستت دارم يه عالمه هر چي بگم باز هم كمه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط مامان سارا | 

سلام قندي

 مامان دو روز خيلي سختي رو گذروندم نميدونم چه ميوه يا غذاي مشكل داري

خوردم كه باعث شد مسموم بشم وكلي دل درد و دل پيچه كشيدم تا خوب

بشم البته هنوز هم بهبود كامل پيدا نكردم ولي خيلي بهترم .

 همين امر باعث شد كه وقت دكتر رو عوض كنم و زودتر برم پيش خانم

 دكتر براي چك كردن وضعيت شما و خودم كه خداروشكر صداي قلب

 نازنين رو شنيدم كه چقدر بزرگ شدي خيلي واضح تراز قبل صداي قلبت

رو همراه بابايي شنيديم . فشارم هم خوب بود و هنوز بالا نرفته فقط پاهام

همچنان ورم داره كه اونهم مربوط به نشستن  توي محل كار هست و خانم

دكتر گفتن : يا نرو سركار يا ساعت كاريت رو كم كن كه داريم همراه بابايي

بررسي ميكنيم كه چه كار كنيم  چون تنهايي تو خونه خيلي حوصله ام سر ميره.

بعداز فكركردن هاي زياد  و مشورت با بابايي رفتم و با مديرم صحبت كردم

و ايشون هم لطف كردن و گفتن : شما آزادي و مي توني ساعت كاريت رو كم

 كني و قرار شد از شنبه 11/02/89  ساعت 3 برم خونه  كلي خوش حال شدم .

ولي هيچ تضميني براي برگشت به كار ندارم . هميشه فكر مي كردم خيلي راحت

كار رو بزارم كنار حداقل براي شش ماه ولي حالا ميبينم خيلي سختمه مخصوصا

كه تازه كارم عوض شده و كمي راحتتر از قبلم ولي وقتي به تو فكر ميكنم

ميبينم هيچ چيزي از تو برام مهمتر نيست  و اين بهم آرامش ميده.

روز يكشنبه همراه بابايي رفتيم سونوگرافي  واي كه چقدر منتظر شديم و بالاخره

نوبت ما شد .الهي من فدات بشم دستهات رو ديدم كه مشت كرده بودي پاهاي

قشنگت رو ديدم  قلبت  رو كه تند تند ميزد كه الهي صدوبيست سال تو سينه ات

بتپه و البته بعد از سلامتي شما مهمتراز همه جنسيت بود كه خانم دكتر گفتن :

صددرصد دختر جيگر مايي . نميدوني چقدر خوشحال شدم نزديك بود گريه كنم

بابايي  هم خيلي خوشحال شد هيچ حرفي نزديم فقط به هم نگاه كرديم. بالاخره

 بعد از هفت ماه انتظار كه خيلي طولاني بود  خودت رو رو كردي نازدارخانم .

ديشب تا صبح تو فكر اين بودم كه  زودتر برم خريد و كلي نقشه كشيدم كه اتاقت

رو چه طوري تزئين كنم .

اينهم جريانات  ما و قندي  . به اميد سلامتي براي همه مامانها و ني ني ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط مامان سارا | 

قندي مامان روز چهارشنبه رفتيم دكتر و وضيعت شمارو چك كرديم خدارو شكر همه چيز

مرتب بودهم آزمايش و سونوگرافي قبلي و هم فشارم و تنها چيزي كه رو به صعود هست

وزنم هست و خانم دكترگفتن بايد مواظب باشم.

بنا به توصيه خانم دكتر بعدازناهار يا شام بايد به پهلوي چپ دراز بكشم و تعداد ضربه ها و

حركتهاي شمارو حساب كنم كه در هر1 ساعت 10ضربه بايد باشه .اين موضوع شده سوژه

جديد من وبعداز شام درازمي كشم و شمارش ميكنم خيلي جالبه چيزي كه تا هفته پيش

حتي بهش فكر نمي كردم همين بود و حالاتواين هفته خودمو بهت نزديكتر ميبينم و تو هم

كاملا فهميدي و حسابي خودتو به مامان نشون ميدي.يه شب اينقدر ضرباتت محكم بود كه

بابايي رو صدا كردم و اونهم به وضوح ديد و هردو كلي ذوق كرديم.

بازهم با خواهشهاي من خانم دكتر سونوگرافي نوشتن و عصر پنجشنبه به اتفاق

بابايي رفتيم و بعداز كلي معطل شدن نوبتمون شد و از خانم دكتر پرسيديم جنسيت؟

گفتن : هنوز نميدونين چي هست . گفتيم : نه  .وبا دقت تمام به صفحه نگاه كردن و

گفتن : پسره . من و بابايي با تعجب بهم نگاه كرديم و خنديديم .

بابايي گفت : شما خودتون دفعه پيش گفتين بنظرمياد دختر باشه  و همين  جمله كافي

بود كه خانم دكتر دوباره شروع به نگاه كردن كنن و آخر سر هم گفتن : يا يه دختر تپله

يا پسر. 100درصد نميتونم بگم و ما باز هم دست از پا دراز تر برگشتيم به خونه ولي باز

هم خداروشكر كه شما سلامتي و براي ما كافيه.

هرچي ميگذره نفس تنگي ايهام زيادتر ميشه مخصوصا زماني كه از پله بالاميرم همه

 اش دعا ميكنم هوابه اين زوديها گرم نشه.

خدايا شكرت كه هنوز هواگرم نشده ولي  با اين تگرگي كه ديشب اومد  كلي از شكوفه ها

حروم شدن و دلم كلي سوخت .  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط مامان سارا | 

ساعت 21:02روز شنبه 29/12/88سال تحويل شد و سال 88 با تمامي 

خوشيها و سختيهاش به پايان رسيد و ما وارد سال جديد شديم .

عزيز دل مادر خيلي خوشحالم ازاينكه شما در وجود مني و تو تمام لحظه ها

حست مي كنم .

بعد از تحويل سال از بابايي عيدي گرفتم هم براي شما هم براي خودم .

هفته اول عيد به ديد و بازديد گذشت البته اقوام نزديك اكثرا مسافرت بودند و

چيزي كه دلخوشم مي كرد هواي بي نظير تهران بود . بهاري بهاري  . البته

كمي سرد وي بارش باران و سبزي درختها و صدالبته وجود بابايي

كه يك هفته تمام با هم بوديم به دور از هرگونه استرس و زود بيدار شدن

براي رفتن سركار و ... بهم انرژی می داد.

توي سال جديد كاملا مشخصه  بزرگ شدي قندي مامان . حركتهات خيلي

محسوس تر شده البته خيلي ناز داري بايد كلي قربون صدقه ات برم تا بهم

افتخار بدي و يه حركتي بكني ( خدا به داد من برسه با اينهمه ناز)

هفته دوم عيد هم از راه رسيد . سه روز اول اومديم سركار 9صبح تا6

بعدازظهر واقعا تحمل اينهمه ساعت خيلي وحشتناك بود ساعت 3 به بعد

خوابم مي گرفت و به زور خودم رو نگه مي داشتم ولي خوبيش اين بود كه

آخر هفته باز استراحت داشتيم.

روز 13 به درهم رفتيم تفريح همراه با ماماني و خاله ها و صنم و صدرا كه

مطمئنم علاوه بر دخترخاله پسرخاله دوستهاي خوبي براي هم ميشين .

روز خيلي خوبي بود ولي چون زمانش طولاني بود و من زياد نشستم كمر

درد گرفتم و از لحظه اي كه رسيدم خونه تا سه ساعت نمي تونستم حركت

كنم.

عزيزم باز خوابت رو ديدم كه كنارم دراز كشيدي و من دارم با موهاي بورت

بازي مي كنم .جشمهات رو ميبينم بيني و لبها ت و دستها و پاهات و پيش

خودم مي گم ببين من چقدرنگران بودم وقتي توي دلم بودي و حالا كنارمي

يكهو از خواب پا شدم و حس خيلي خوبي داشتم روز بعد رو كلا به يادت بودم

و تصور مي كردم چقدر نازي  .

خيلي دوست دارم زودتر ببينمت و بغلت كنم و بوت كنم و از تمامي وجودت

لذت ببرم .

آخر هفته بايد بريم پيش خانم دكتر و وضعيتت رو چك كنيم  به اميد سلامتي .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط مامان سارا | 

سلام جيگر مامان

16/12/88 همراه با بابايي رفتيم دكتر و صداي قلب نازنينت رو شنيدم خيلي دلم تنگ شده

 بود دوست داشتم خيلي طولاني ترميشد.خدارو شكر وضعيتت خيلي خوب بود و همينطور

فشار من كه دفعه قبل  بالا بود ايندفعه نرمال شده بود ازخانم دكتر خواستم كه برام

سونوگرافي سه بعدي تجويز كنه تا من  برم و انجام بدم ولي اصلا

 خانم دكتر موافق نبود از من اصرار از ايشون انكاركه لزومي نداره و بابايي هم كه متوجه شد

ايشون راضي نيستند گفت : چون ضرر داره اصلا.

 و من موندم چيكار كنم به خانم دكترگفتم حداقل يه سونوگرافي معمولي بنويسيد و كه با اين

يكي موافقت كردن وبرام نوشتن دل توي دلم نبود منتظر بودم چهارشنبه از را برسه و بريم

سونوگرافي و بالاخره چهارشنبه رسيد واول وقت با بابايي رفتيم سونوگرافي دومين نفر نوبت

من بود نمي دونم چرا بيخودي دلشوره داشتم و تو اون زمان توهم شيطوني مي كردي و

حركاتت بيشتر شده بود بالاخره نوبت من شد و رفتيم داخل و خانم دكتر مهربون شروع

 كرد توضيح دادن كه وزن تقريبي شما 600گرم شده و قدت هم حدود 30سانتي مترو صداي

ضربان قلبت هم 1۴۹بود و رسيد به جنسيت بازهم شيطون بلا مارو سركار گذاشتي از بالا

سرت مشخصه از پايين كف پاهات وچون هنوزنچرخيدي معلوم نشد كه شما گل دختري يا گل

پسر ولي خانم دكتر گفت : بنظر مياد دختر باشه و من به همين هم راضي شدم و به بقيه

گفتم كه شما گل دختري البته با توجه به حس دروني خودم اين حرف رو زدم چون

 احساس مي كنم كه دخمل ماماني.

با كلي ذوق و شوق همراه بابايي و خيال راحت از سلامت شما وانگيزه چند برابر می ریم

به استقبال سال جدید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط مامان سارا | 

توی ده شلمرود   حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو   تنبل تنبلا بگو موی بلند

روی سیاه   ناخن دراز واه واه واه!

نه فلفلی نه قلقلی   نه مرغ زرد کاکلی

هیچکس باهاش رفیق نبود   تنها روی سه پایه

 نشسته بود تو سایه   باباش می‌گفت:

حسنی میای بریم حموم؟   نه نمیام نه نمیام

سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟  نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام

کره الاغ کدخدا  يورتمه می‌رفت تو کوچه‌ها   الاغه چرا یورتمه می‌ری؟ 

دارم می‌رم بار ببرم   دیرم شده عجله دارم

الاغ خوب و نازنین   سر در هوا سم بر زمین   یالت بلند و پرمو

دمت مثال جارو   یک  کمی به من سواری می‌دی؟

نه که نمی‌دم  چرا نمی‌دی؟  واسه اینکه من تمیزم  پیش همه عزیزم

اما تو چی؟  موی بلند روی سیاه   ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر  تو اردکی یا غازی؟   من غاز خوش زبان  میای بریم به بازی؟ 

نه جانم  چرا نمیای؟ واسه اینکه من  صبح تا غروب  میون آب کنار جو مشغول

کار شستشواما تو چی؟موی بلند روی سیاه   ناخن دراز واه واه واه!

در وا شد و یه جوجه  دوید و اومد تو کوچه  جیک جیک کنان  گردش زنان

اومدو اومد پیش حسنی    جوجه کوچولو کوچول موچولو

میای با من بازی کنی؟   مادرش اومد قدقدقدا  برو خونتون تو رو به خدا 

جوجه‌ی ریزه میزه  ببین چقد تمیزه؟   اما تو چی؟

موی بلند روی سیاه   ناخن دراز واه واه واه   حسنی با چشم گریون 

پا شد و اومد تو میدون: آی فلفلی آی قلقلی  میاین با من بازی کنین؟

نه که نمیایم  چرا نمیاین؟ فلفلی گفت:  من و داداشم و بابام و عموم 

هفته‌ای دو بار می‌ریم حموم   اما تو چی؟   قلقلی گفت: نگاش کنین

موی بلند روی سیاه   ناخن دراز واه واه واه ! حسنی دوید پیش باباش

حسنی میای بریم حموم؟      میام میام سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟

میخوام میخوام  حسنی نگو یه دسته گل  تر و تمیز و تپل مپل  الاغ و

خروس و جوجه غاز و ببعی  با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی

حلقه زدن دور حسن  الاغه می‌گفت؟  اگه کاری نداری بریم الاغ سواری

خروسه می گفت:   قوقولی قوقو قوقولی قوقو

هر چی میخوای فوری بگو  مرغه می‌گفت:  حسنی برو تو کوچه  بازی بکن با جوجه

غاز می‌گفت:حسنی  بیا با همدیگه بریم شنا

توی ده شلمرود  حسنی دیگه تنها نبود

 

نی نی جونم مامان از بچگی عاشق این شعر بوده و هست و حالا که برای تو میخونم

واکنش نشون می دی و حرکت میکنی و احساس می کنم تو هم این شعر رو دوست

داری .خیلی تغییر کردی حرکتهات بهم انرژی میده و سرحال میشم .تازه وقتی بابایی

سرشو می زاره روی دل مامان باز هم واکنش نشون میدی مثل یه نبض کوچولو میزنی

چند شب پیش هم خودتو به خاله مرضیه نشون دادی و البته سه بار این کارو انجام دادی

و ما کلی ذوق کردیم و جیغ زدیم .حالم خیلی بهتره و خیلی شکمو شدم دوست دارم

بخورم و روزی که غذای نونی می خورم انگار هیچ چیزنخوردم خدا به دادم برسه با این

 اضافه وزن اما اشکالی نداره بعدا جبران میکنم فقط دعامی کنم همه اش بچسبه به تو

نی نی قندی.

 

قربونت بشم قندی مامان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط مامان سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سُــــها : دخترک ظریف و زیبا
روز 03/04/89 در بیمارستان
عرفان تهران پا به دنیا گذاشت.
آرزوی هر پدر و مادری اینه که
فرزندشون رو به بهترین نحو
تربیت کنند.امیدورام خدا
کمکمون کنه تا بتونیم به بهترین
نحو وظیفه امون رو در برابر
امانتی که بهمون عطا کرده
انجام بدهیم.

♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ

آرزویم این است نطراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد و هرگز نرود لبخند از عمق نگاهت و به اندازه هر روز، تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد.
♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ

نوشته های پیشین
90/04/01 - 90/04/31
90/02/01 - 90/02/31
89/12/01 - 89/12/29
89/10/01 - 89/10/30
89/08/01 - 89/08/30
89/06/01 - 89/06/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
پیوندها
خاطرات من و سامی
زمزمه های تنهایی من
آروین عشق مامان وبابا
وقتی علیرضا کوچک بود
حس قشنگ مادری
سازهاراباید ازنو کوک کرد
عاشقانه
هدیه ناب خداوند
پسر گلم
باران
هستی شیرینی زندگی مامان وبابا
من ودخترم تارا
سارینا کوچولوی مامان
دخترم سارا
ماجراهای من و سارا
وروجک مامان = آرش
شازده ارشک
بابا ابي
سياوش بزرگ مرد كوچك
كودك دوست داشتني ما دانيال
نيلوفرانه
My Diary
ماجراهاي دني كوچولو و مامان زري
يادداشتهاي براي پسرم ايليا
مامان طاها
نيكان...ستاره درخشان آسمان
سامي
9ماه و 9 روز
خاطرات من
شاهزاده كوچولوي ما آرتين
باربد عشق مامان و بابا
فرشته هاي مهربون
حلما
my beautiful angel
"دل نوشته های یه عاشق.....!"
مهرسا کوچولو
علی & منا
هورام
گل پسر مامانی
ریحانه گلی از بهشت
عشق زندگی مامان وبابا(پرهام)
یاسمین...گلی از گلخونه دنیا
نگار خاله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM